|
آخرين در باز را قفل کن اشباحم همواره به من مي رسند..
|
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگويم شرح درد اشتياق
من به هر جمعيتی نالان شدم
جفت بد حالان و خوش حالان شدم
هر کسی از ظن خود شد يار من
از درون من نجست اسرار من
سر من از ناله من دور نيست
ليک چشم و گوش را آن نور نسيت
آتش است اين بانگ نای و نيست باد
هر که اين آتش ندارد نيست باد
آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد
نی حريف هر که از ياری بريد
پرده هايش پرده های ما دريد
همچو نی زهری و ترياقی که ديد ؟
همچو نی دمساز و مشتاقی که ديد ؟
نی حديث راه پر خون ميکند
قصه های عشق مجنون می کند
در غم ما روزها بيگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آن که چون تو پاک نیست
در نيابد حال پخته هيچ خام
پس سخن کوتاه بايد والسلام